حس ناخوش آیند چاهی در من هست.
تماشاگر مسافرانی که
برای شنیدن صدای پژواک صدای آب،
سنگی در آن می اندازند.
. . .
کمی دل میدهند،
به صدای موجها و تلالو نور در دیواره های چاه،
. . .
و
بعد
.
.
.
خمیازه ای،
. . .
و در انتها،
تنها صدای رفتن گامهای خسته آنها،
(که فراموش کردند،
شنیده ها و دیده هایشان را)
باقی می ماند.
در ذهن تاریک چاه.
این سالها . . .
تنها امید دل تنگش،
قورباغه ای با وفا است،
که همیشه
در کناره ای از بستر زلال قعر چاه،
با صدای گرفته اش،
می خواند،
و می خواند،
تنها.
. . .
و با امید به دیدار هلال ماهی،
که گاه سر از تاریکی بیرون می آورد.
و بعد،
.
.
.
تاریکی،
و
تنهایی،
و
سکوت.